تبليغاتX
سلام به همه به وبلاگ افسونگر من خوش امدید نظر یادتون نره  
هيچ موقع چشمانت را براي كسي كه مفهوم نگاهت را نمي داندگریان نکن اگه تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست دو چیز را هیچ گاه فراموش نکن یکی خدا و دیگری مرگ   دو چیز را همیشه فراموش کن یکی اینکه به دیگران خوبی کردی دوم اینکه دیگران به تو بدی کردند دوست عزيز مارو بانظرات زيباتون ياري کنيد اگر باتبادل لينک موافق هستيد در نظرات مارادر جريان بگذاريد


:: خدايا! مرا به ابتذال ارامش و خوشبختي مکشان. اضطرابهاي بزرگ ٫ غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقيرت ببخش و درد هاي عظيم را به جانم ريز. خدايا! اگر باطل را نمي توان ساقط کرد مي توان رسوا ساخت اگر حق را نمي توان استقرار بخشيد مي توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت. خدايا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است. خدايا! اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند. خدايا! به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است ! خدايا! خدايا تو را سپاس مي گويم که در مسيري که در راه تو بر مي دارم آنها که بايد مرا ياري کنند سد راهم مي شوند، آنها که بايد بنوازند سيلي مي زنند، آنها که بايد در مقابل دشمن پشتيبانمان باشند پيش از دشمن حمله ميکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوي تو از هر تکيه گاهي جز تو بي بهره باشم. :: 






 

عاشقانه** (¤¯`°·.افسونگر.·°´¯¤)**عارفانه
مثل شقایق زندگی کن کوتاه اما زیبامثل پرستو کوچ کن فصلی اما هدفمندمثل پروانه بمیر دردناک اماعاشق

                        

                           چند مطلب آموزنده و جالب

 

به نظر شما سیاست یعنی همین؟

 

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من

 

 بگین سیاست یعنی چی ؟

 
پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم

 

 که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت

 

 دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست،

 

 چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر

 

 فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده

 

 باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی


پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می

 

 بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و

 

 مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه

 

 مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی

 

 تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از

 

 خواب بیدار می شه.


فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم

 

 که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در

 

 حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه،

 

 در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه

 

 

 

خجالت:

 

از همان روز اولی که به کلاس رفتم  و دانشجوهاپیش پام بلند شدند همین که نگاهم به او افتاد

 

 ازش بدم اومد.همین طور بی دلیل دشمنش شدم البته بی دلیل که نبود.دلیلش رو فقط

 

میدونستم و به هیچکس هم نگفتم.جرات نداشتم که بگویم اما حقیقت این بود که با دیدن بانی

 

 که پیدا بود دختر یه خانواده فقیره دوران سخت کودکی خودم که مانند او فرزند یک خانواده

 

 فقیر بودم یادم می آمد.آن روزها را با کمک بعضی ها هر طور که بود گذراندم و درسم رو ادامه

 

 دادم تا امروز که استاد دانشگاه بودم اما چون دوست داشتم گذشته ام رو فراموش کنم هر چیزی

 

 که آن ایام را تداعی میکرد از سر راه کنار میزدم. درست مثل بانی که بالاخره یک بهانه از

 

گرفتم وچقدر خجالت کشیدم آن روز که مادر پیر بانی به دانشگاه آمده بود تا رضایت مرا برای باز

 

 گرداندن دخترش به دانشگاه بگیرد.

 

اری خجالت کشیدم چون مادر بانی همان فراش مدرسه ام بود که هر روز(چون میدونست من با

 

 شکم گرسنه به مدرسه می آیم) وقت ظهر از غذای خودش شکم مرا سیر میکرد




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:17 توسط ..:: فهیمه ::..

سلام به دوستان گلم این عکس قشنگو دوست گلم الهام بهرامی کشیده  خیلی قشنگه

 گفتم تو وبلاگم بزارم تا شما هم از این عکس قشنگ لذت ببرین .

 اگه واسه هنر قشنگ الهام جون نظر بدین خوشحال می شه پس نظر یادتون نره

                 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:50 توسط ..:: فهیمه ::..

 

سلام پست جدید مربوط به یک عکس استخر پر از زن و مرد واقعا تاسف اوره نمی خواستم این

 

تصویرو تو وبلاگم بزارم به خاطر همین توی ادامه مطلب گذاشتم تا هر کی دوست داشت ببینه

 

پس برای دیدنش روی ادامه مطلب کلیک کنین


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:59 توسط ..:: فهیمه ::..

                           

 

گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و

 

 هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟

 

 گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه

 

 کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق

 

 خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضي شدي من

 

 براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل

 

 از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز

 

 هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.گفتم: آخر آن

 

 چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که

 

 به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست،

 

 از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟گفت:

 

 روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت

 

 فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که

 

 تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم

 

 نراندي؟گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو

 

 باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر

 

 خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم.گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...گفت:

 

 عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:10 توسط ..:: فهیمه ::..

YPPAH
 
WEN
 
RAEY
 
 

کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست

حلقهء سبز بهار کجای گریه های ماست

کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم

بین این همه سوار چار هنوز پیاده ایم

کسی نیست نشون بده نشونیه ستاره رو

به دل ما یاد بده تولد دوباره رو

تولد دوباره رو

تولد دوباره رو

 

تقویم کنه رو باید ببندیم

بازم باید دروغکی بخندیم

بهار داره پا میزاره تو خونه

پنجرهء قلب ما کی می خونه

 

یکی باید واسه ما بهار رو معنا بکنه

سفرهء گمشدهء هفت سین و پیدا بکنه

یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه

بگه که تحویل سال چه لحظهء قشنگیه

یکی باید بیاد و سین سکوت و بشکنه

رمز قد کشیدن و تو کوچه فریاد بزنه

تو کوچه فریاد بزنه

 

سین اول سلام؛ سلام به بهار و باران و یاران، سلام به پاکی چشمه‌ساران سین دوم سحر؛ سحر که مرغ می‌خواند، سحر که آوازش را سپیدار بیدار می‌داند سین سوم، سادگی؛ ساده باشیم مثل بنفشه کنار جوی با پاکی هم‌کاسه باشیم سین چهارم، سرود؛ سرود شقایق و شعر و شور، سرود پرواز به دور سین پنجم، سپید؛ دست‌مان سپید، قلب‌مان سپید، مثل پرنده‌ای که به آسمان پرید سین ششم، سفر؛ سفر کنیم با سیمرغ و صبح و شکوفه‌ی سیب، به سرزمین آب و نسترن و نی سین هفتم،صداقت برای یک عمر باهم زیستن و در آخر این هفت سین را در

 

دسته گلی خلاصه میکنم و از صمیم دل تقدیم میکنم به شما دوستان گلم

 

مهر دل ما مدام تقديم شما عمري كه شود به كام تقديم شما پيدا نشد آن هديه كه در شاءن شماست يك باغ گل سلام تقديم شما... با سلام و تبريك سال نو به همه دوستان . اميدوارم سال خوبي در پيش رو داشته باشيد سالی سرشار از موفقیت ها و کامیابی ها

سال 86هم هم خوشی های زیادی داشت و هم ناکامی ها که در هر صورت خوشی هاش زیاد تر بود و از انجایی که نباید نا شکر بود ناخوشی هاشم به فال نیک گرفتیم و امید ورام که این سال برا ی شما دوستان گلم سرشار از خوبی ها و خوشی های زیادی باشد .

سال 86 هم با دوستای نتی زیادی اشنا شدم وبلاگ نویسان ماهر و زبر دستی که از همشون ممنونم که همیشه منو شرمنده ی خودشون کردن و به وبلاگ منم سر زدن که اسمشون با وبلاگاشون گوشه وبلاگم حک شده و این عید بزرگ روبه خودشون و خانواده های محترمشان تبریک عرض می کنم اره دیگه منم   چند مدتی بود که نت نمیومدم ترم آخر بود و درد سر زیاد ولی به هر حال تونستیم فارغ التحصیل بشیم اگه امسال سال خوبی برام باشه اولین ارزوم اینه که بتونم لیسانس قبول بشم و حداقل لیسانسمو بگیرم شما هم حتما دعا کنین یادتون نره


     راستی یه چیزی رو باید پیشاپیش تبریک بگم اونم تولده خودمه پس
تولدم مبارک

من در روز 1+12 به د نیا اومدم یعنی 13 فروردین (سیزده به در) روز طبیعت خیلی ها می گن سیزده نحسه ولی این خرافاتی بوده از قدیم که الان دیگه زیاد مرسوم نیست در ضمن خوشحالم روزی به دنیا اومدم که می دونم بیشتر مردم به تفریح و خوشگذرانی مشغولن  پس روز سیزده به در منو یادتون نره

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:8 توسط ..:: فهیمه ::..

  

چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 60 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره!

 

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد!

 

چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره!

 

چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم!

 

چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي  کنيم و آزرده خاطر مي شيم!

 

چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه!

 

چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين صفهاي نماز جماعت تمايل داريم!

 

چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما براي بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!

 

چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختي باور مي کنيم!

 

چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

 

چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيد به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته شود همه جا را فرا مي گيرد اما وقتي که سخن و پيام الهي  رو  مي شنويد دو برابر در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر مي کنيد!

 

خنده داره . اينطور نيست؟!

 

داريد مي خنديد؟

 

داريد فکر مي کنيد؟

 

اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گذار باشيد که او خداي اعلي و دوست داشتني است.

 

آيا اين خنده دار نيست که وقتي که مي خوايد اين حرفارو به بقيه بزنيد خيلي ها رو از ليست خودتون پاک مي کنيد بخاطر اينکه مطمئنيد که اونها به هيچ چي اعتقاد ندارند؟!!!

 

خنده داره؟ ...... نه   تاسف آوره.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 12:17 توسط ..:: فهیمه ::..

 

بازم یه سلام گرم و تپل دارم به همه ی دوستان گل و خوبم بازم شرمنده کردین منو با نظرتتون خیلی وقت می شه به وبلاگم سر نزدم از همه ی کسانی که نظر دادند بازم ممنونم  بعد از مدت زیاد بالاخره اپ کردم  پست جدیدو خیلی ازش خوشم اومد  به خاطر همین برای شما هم نوشتم تا ازش لذت ببرین

 ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم راحتی بیشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر اگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم خیلی کم می خندیم خیلی تند رانندگی می کنیم خیلی زود عصبانی می شویم تا دیر وقت بیدار می مانیم یا خسته از خواب بر می خیزیم خیلی کم مطالعه می کنیم اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم والان هم که تکنولوزی پیشرفت کرده بازی های رایانه ای می کنیم و تا دیر وقت چت می کنیم و به ندرت دعا می کنیم

چندین برابر ما یملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است خیلی زیاد صحبت می کنیم به اندازه ی کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم ونه زندگی رابه سالهای عمرمان ما ساختمانهای بلند تر داریم اما طبع کوتاهتر بزرگراه های پهن تر اما دیدگاههای باریکتر

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

ما تا ماه رفته وبر گشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه ی جدیدمان از یک سوی خیابان به ان سوی خیا بان برویم

فضای برون را فتح کرده ایم امانه فضای درون را ما اتم را شکافته ایم امانه تعصب خود را

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم بیشتر برنامه ریزی می کنیم اما کمتر به انجام می رسانیم

عجله کردن را اموخته ایم و نه صبر کردن در امد های بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

کامپیوتر های بیشتر ی می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم تا رو نوشت های بیشتری تولید کنیم اما ارتباطات کمتری داریم ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم

اکنون زمان غذاهای اماده و دیر هضم است مردان بلند قامت اما شخصیت ها