
خداوندا...
تو خود گفتی مرا ؛
یاری کنی و غمگساری ،
در پسین اوقات بی حالی و بیماری و بیجانی ؛
وحال اکنون
که من بی حالم و بیمارم و بی جان.
مرا این حال ، از تو میشود آغاز!
-یادت هست ؟!-
:- از آن روزی که قلبی پر سخاوت
-در نما اما!-
دلم بگرفت و برد و کرد بیمارش
-با نام تو شد اما!-
مرا سر در گمی در آن سنین کودکی ویران و شیدا کرد
دلیلش را که پرسیدم ؛
با قدری تعلل ، با زبانی الکن و مبهم جوابم داد :
"تو میدانی که عاشق گشته ای؟!...
آنهم ز جنس خوب و اعلایش ؟،
-با یاد خدا اما!-
پس ؛ دیگر مپرس از من ،
چرا بیتاب و بی خوابی و بیماری ؟!..."
چشم گفتم...
دلیلش را نفهمیدم ،
ولی دیگر نپرسیدم !
چون که دیگر او خدایم بود .....!
-ندائی میدهد آواز بر دل که می گوید : که یادت هست!!!-
از آن ایام خوب و ظاهرا سرخوش
دلی مانده ؛ سیه چرده ، خمیده ، لاغر و ناخوش!
تو میدانی خداوندا !
چه ها برمن گذشت و دم نیاوردم ..
سپاست را ادا کردم
ندارم منت و دانم
که بیشش را قضا کردم !
(تو خود بگذر)
خداوندا !
زمن بگذر،
به حالم التفاتی کن ،
مرا از این حصار تنگ ،
رهایم کن ! ، رهایم کن !
مرا در این شب ظلمانی تنها
صدایم کن ! ، صدایم کن !