تبليغاتX
اگه قرار تو کربلا نمیرم کجا بمیرم٬اگه قرار تو محرم زیر پرچم پای روضه هات نمیرم کجا بمیرم٬من اومدم توی زمون‌‌٬منُ خدا آفریده که تورو صدا کنم حسین 
گه قرار تو کربلا نمیرم کجا بمیرم٬اگه قرار تو محرم زیر پرچم پای روضه هات نمیرم کجا بمیرم٬من اومدم توی زمون‌‌٬منُ خدا آفریده که تورو صدا کنم حسین اگه تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست دو چیز را هیچ گاه فراموش نکن یکی خدا و دیگری مرگ   دو چیز را همیشه فراموش کن یکی اینکه به دیگران خوبی کردی دوم اینکه دیگران به تو بدی کردند دوست عزيز مارو بانظرات زيباتون ياري کنيد اگر باتبادل لينک موافق هستيد در نظرات مارادر جريان بگذاريد

 

** (¤¯`°·.افســــــــــــــونگر.·°´¯¤)**


<-PostDate->

چند مطلب آموزنده و جالب

                        

                خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irچند مطلب آموزنده و جالب   

 

به نظر شما سیاست یعنی همین؟

 

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم

 که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست،

 چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده

 باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه

 مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پا برهنه رو می ده، در

 حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه

 

خجالت:

از همان روز اولی که به کلاس رفتم و دانشجوهاپیش پام بلند شدند همین که نگاهم به او افتاد

 ازش بدم اومد.همین طور بی دلیل دشمنش شدم البته بی دلیل که نبود.دلیلش رو فقط

میدونستم و به هیچکس هم نگفتم.جرات نداشتم که بگویم اما حقیقت این بود که با دیدن بانی

 که پیدا بود دختر یه خانواده فقیره دوران سخت کودکی خودم که مانند او فرزند یک خانواده

 فقیر بودم یادم می آمد.آن روزها را با کمک بعضی ها هر طور که بود گذراندم و درسم رو ادامه

 دادم تا امروز که استاد دانشگاه بودم اما چون دوست داشتم گذشته ام رو فراموش کنم هر چیزی

 که آن ایام را تداعی میکرد از سر راه کنار میزدم. درست مثل بانی که بالاخره یک بهانه از

گرفتم وچقدر خجالت کشیدم آن روز که مادر پیر بانی به دانشگاه آمده بود تا رضایت مرا برای باز

 گرداندن دخترش به دانشگاه بگیرد.

اری خجالت کشیدم چون مادر بانی همان فراش مدرسه ام بود که هر روز(چون میدونست من با

 شکم گرسنه به مدرسه می آیم) وقت ظهر از غذای خودش شکم مرا سیر میکرد

 


|+| نوشته شده توسط فهیمه|



Powered By blogfa - Designing By STARMAX