تبليغاتX
اگه قرار تو کربلا نمیرم کجا بمیرم٬اگه قرار تو محرم زیر پرچم پای روضه هات نمیرم کجا بمیرم٬من اومدم توی زمون‌‌٬منُ خدا آفریده که تورو صدا کنم حسین 
گه قرار تو کربلا نمیرم کجا بمیرم٬اگه قرار تو محرم زیر پرچم پای روضه هات نمیرم کجا بمیرم٬من اومدم توی زمون‌‌٬منُ خدا آفریده که تورو صدا کنم حسین اگه تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست دو چیز را هیچ گاه فراموش نکن یکی خدا و دیگری مرگ   دو چیز را همیشه فراموش کن یکی اینکه به دیگران خوبی کردی دوم اینکه دیگران به تو بدی کردند دوست عزيز مارو بانظرات زيباتون ياري کنيد اگر باتبادل لينک موافق هستيد در نظرات مارادر جريان بگذاريد

 

** (¤¯`°·.افســــــــــــــونگر.·°´¯¤)**


<-PostDate->

کی خواهی آمد. . .

 

                

نمی دانم كی خواهی آمد ، آشنای دل ! تویی كه هنوز به حقیقت نمی دانم كیستی ؟ تویی كه یك روز غروب بر حاشیه دلم قدم می گذاری واحساس حضورت مرا قلقلك می دهد . همه نوشته ها تو را گفته اند و همه كتاب ها تو را خوانده اند ، ولی كمتر چشمی تو را در خواب دیده است . تو سرچشمه بهترین های عالم هستی ، مرا خوب می شناسی ، ولی من هنوز نمی شناسمت . تو را در لابه لای صفحات نمی توانم بیابم .

تو احساس گم من هستی كه در روز جمعه ، بر منطق احساس من جاری می شوی ، هیچ می دانی ، كه من همانی هستم كه هیچگاه ندیدمت ؛ چون حضور تو را حس كرده ام ، ولی ظهور تو را هنوز نه ، تا دیگر دلم میان بودن یا نبودن مردد نشود . امروز كه اندازه تمام دلواپسی های    نهج البلاغه در پاییز عاطفه های اهالی كوفه دلشوره پیدا می كنم و آنگاه در زیر باران غدیر خیس می شوم تا ......

 شیعه شوم ، باز مهمان حضور تو می شوم . حضور تو آنقدر وسیع است كه حتی در افق نگاه خزان زده غرب نیز می توان تو را فهمید .   نمی خواهم دلم را با چیزهای سر درگم ، گرم كنم.

شب ها كه باران به احساس سبز شالی زاران قدم می گذارد و مترسك های لب جالیز ، سرما را پخش می كند و سر انگشتانم اقامتگاه پرندگان مهاجر می شود ؛ تو نیز بر می گردی . دلم راضی نمی شود تو را لا به لای خطوط كتاب ها جستجو كنم . رد پای تو روی دل من است و جا پای قدمهایت یخ ذهنم را آب كرده است
تو می آیی . بگو می آیی ، می دانم . نه نمی گویی ، اصلاً در دفتر حضور تو ، ظهور تو حك شده است . بگو راست می گویم . امروز مثل دیروز نیستم و فردا مثل امروز نخواهم بود؛ چون می دانم مرا می خوانی . سرنوشت من این است كه منتظر بمانم و تو منتَظَر . باور كن هیچ تردیدی ندارم ؛ زیرا همه سلول هایم ، همه ی نفس هایم ، سرنوشت غدیری است كه مرا شیعه ساخت و آغاز دلشورگی های مولایم علی ( ع ) شد .

مولا جان ، این ها سرگذشت نیست ، این ها سرنوشت است ، سرنوشت غربت و انتظار ...

 


|+| نوشته شده توسط فهیمه|



Powered By blogfa - Designing By STARMAX