
قاصدكم غم دارم
غم آوارگی و دربه دری
غم تنهايی و خونين جگري
قاصدك وای به من ، همه از خويش مرا می رانند
همه ديوانه و ديوانه ترم مي خوانند
صبای من ، غم ها در دل من غم هاست
مهد و گهواره من ماتم هاست
قاصدك دريابم ، روح من عصيان زده و طوفانيست
آسمان دلم بارانيست
قاصدكم غم دارم
غم به اندازه سنگينی عالم دارم
قاصدكم غم دارم
غم من صحراهاست
افق تيره او ناپيداست
قاصدك ، ديگر از اين پس منم و تنهايی
و به تنهايی خود در هوس دريايی
قاصدك زشتم من ، زشت چون چهره سنگ خارا
زشت مانند زوال دنيا
قاصدك حال گريزش دارم
می گريزم به جهانی كه در آن زشتی نيس
می گريزم به جهانی كه مرا نا پيداست
شايد آن نيز فقط يك روياست
قاصدكم غم دارم ، به خدا غم دارم