سلام به همه ي شما عزيزان ممنونم كه مطالب وبلاگ منو مي خونين و نظر مي دين وبا نظراتتون منو خوشحال مي كنين واميد براي ادامه ي نوشته هابه من مي دين . چندي پيش نگاهم به كتابي افتاد كه خيلي توجهم را به خودش جلب كرد نام اين كتاب ملاقات با امام زمان بود نوشته ي اقاي حسن ابطحي داستان هاي جالبي در ان نوشته بودو من را خيلي مجذوب خود كرد و من چون خيلي از اين كتاب خوشم اومد گفتم داستاني از ان را براي شما نيز نقل كنم نام اين داستان تشرف جوان عاشق بود
اگر كسي مبتلا به عشق مجازي شده باشد مي داند كه عاشق از همه چيز معشوق خوشش ميايدتمام متعلقاتش را دوست دارد لباسش را مي بوسد واز ذكر نامش خرسند مي گردد او دوست دارد كه مردم هميشه محبوبش را مدح كنند و كسي كوچكترين مذمتي از او نكند عاشق خانه ي معشوق شهر و ديار معشوقش را دوست دارد و هر چه متعلق به اوست اگر چه ذاتا موجب تنفر ديگران است ولي چون از اوست به ان علاقه دارد من عاشقي را مي شناختم كه چون در نام معشوقش كلمه ي((سين)) وجود داشت به هر نام ايكه اين حرف در ان بود عشق مي ورزيد عاشق ديگري را مي شناختم كه لحظه اي از ياد معشوقش غافل نمي شد و حتي اگر معشوقش در خانه و يا در بازار ويا در هر كجاي ديگر و يا هر كاري را كه مي كرد او متوجه مي شد و هيچگاه معشوقش از نظرش مخفي نمي شد من يك روز د ر حالات اين معشوق دلباخته فكر مي كردم كه چرا او تا اين حد مبتلا به عشق اين معشوق گرديده است و چرا يك لحظه حتي ارام ندارد ديدم بدون انكه معشوق را ببينم نمي توانم درباره ي ان قضاوت كنم بالاخره يك روز او را ديدم متوجه شدم كه ان عاشق دلباخته حق دارد زيرا معشوقش اگر چه از نظر قيافه ي ظاهري فوق العاده نبود ولي بسيار با كمال و با ادب و با شخصيت و با حيا بود و علت عمده ي دلباختگي اين عاشق هم اگر چه خودش متوجه نبود همين بود اگر انسان يك فرد با كمال و با ادبي را ببيند و فطرت اصلي و انساني خود را از دست نداده باشد نا خود اگاه به سوي او كشيده مي شود و به او علاقه پيدا مي كند و ارتباط روحي با او برقرار مي نمايد و در مقابل او سر از پا نمي شناسد و مانند زنهاي مصري كه وقتي يوسف را ديدند و دستهاي خود را قطع كردند دردي احساس ننمودند او هم در زمان وصال ناراحتي احساس نمي كند و تمام درد را براي خود لذت بخش مي داند و ضمنا نا گفته نماند كه انسان چه بخواهد چه نخواهد حتي درعشق هاي مجازي متعلق محبتش روحيات معشوق است و اگر جمال ظاهري هم به ان اضافه شود بهتر است مثلابدون ترديد اگر شخصي جمال ظاهري خوبي داشته باشد ولي روحيات او بسيار پليد و زشت باشد يا محبوبيت پيدا نمي كند و يا آنكه اگر كسي به او علاقه پيدا كند تا وقتي اين محبت باقي خواهد بود كه رو حياتش ظاهر نشده باشد و يا بين عاشق و معشوق سنخيتي وجود داشته كه اين عاشق علاقه به ان معشوق پيدا كرده است
ببخشيد انگار از داستان دور شديم ولي براي گفتن اين داستان چنين مقدمه اي لازم بود تا رابطه ي بين عاشق و معشوق اشكارتر شود
و اما داستان...
يكي از علما و دانشمندان معاصر كه در اصفهان منبر رفته بود قصه ي جوان عاشقي را متذكر شده بود كه مطلب بالاي مارا تاييد مي نمايد او در ضمن سخنراني بسيار پر شوري كه در باره ي مقام والاي حضرت مهدي و عشق و علاقه به ان حضرت داشته مي گويد من در اين راه تجربه هاي زيادي دارم امشب مي خواهم يكي از انها را حضور جوانان محترم مجلس عرض كنم نه اينكه فكر كنيد به پيرمرد ها بي اخلاصم نه ولي جوانها زود تر به ميدان محبت وارد مي شوند و وقتي هم وارد شدند دو منزل يكي مي روند يك ماه رمضان در مشهد تصميم گرفتم در باره ي امام زمان سخن بگويم شبي متوجه شدم جواني پاي منبر من مي ايد ولي شب هاي اول ان دور ها نشسته بود و شبهاي ديگر نزديك و نزديكتر مي شد تا انكه از شب هاي پنجم و ششم پاي منبر مي نشست و از همه زود تر مي امد وبراي خود جا مي گرفت شب هاي اول مقداري علمي صحبت مي كردم ولي كم كم مطالب از علمي به ذوقي و از مقال به حال افتاد وقتي من يكي دو كلمه با حال حرف زدم ديدم اين جوان منقلب شدانچنان انقلابي داشت كه نسبت به بقيه ي جمعيت ممتاز بود يك حال عجيبي كه با فرياد يا صاحب الزمان مي گفت و اشك مي ريخت و به خود مي پيچيد وچيزهاي زيادي در توصيفات اين جوان گفتند در روز هاي منبرشان كه خلاصه كردم شرمنده بالاخره ماه مبارك رمضان كه تمام شد منبر هاي من هم تمام شد وتصميم گرفتم كه ان جوان را باز پيدا كنم خلاصه محل كسب و كار پسر را پيدا كردم بعد از جستجو هاي فراوان ولي خود او را نيافتم وقتي از احوال او نزد ديگران جويا شدم فهميدم كه بعد از ماه مبارك رمضان دو سه روزي مغازه امده وبعد از ان ديگر خبري از ان نبوده ولي بعد از چند ماه ناخود اگه و اتفاقي همديگر را ديديم ولي چه جوري لاغرو با رنگ زرد گونه هاي فرو رفته فقط پوست واستخواني از او باقي مانده بود وقتي به من رسيد اشكش جاري شد مدام روي مرا مي بوسيد و مي گفت خدا پدرت را بيامرزد خدا به تو طول عمر دهدبه او گفتم چي شده بابا جان؟ حالا مگه گريه امانش را مي داد تا بگويد كه چي شده بالاخره گفت شما تو اون شبهاي ماه رمضان دل ما رو اتش زديد ودلم از جا كنده شد عشق به امام زمان پيدا كردم همانطور كه شما مي گفتيد... وخيلي تعريف كرد از چيزهاي كه از اين دنيا دل كنده بود و ديگر اميدي بهشون نداشت و فقط ارزوشون ديدن روي دلدار بود كه بعد از اين تصميم گرفت به دامان كوه برود شب و روز را در دامان كوه و بيابان ها به سر بردم وازته دل صداي اقايم زدم
محبوبم كجايي؟؟
عزيز دلم كجايي؟؟
اقاي مهربانم كجايي؟؟...
بعد از اين همه گريه و زاري وذجه عاقبت محبوبم را ديدم و روي اتش دلم اب وصال ريختنند... بعد از گفتن چيزهاي زيادي كه من نمي توانم بگويم نبايد هم بگويم به من گفت من يك هفته ديگر بيشتر زنده نيستم گفتم چرا؟ گفت ترسيدم بيشتر از اين در اين دنيا بمانم و اين قلب روشن من باز تاريك شود و اين روح پاك دوباره الوده شودو لذا در خواست مرگم را كردم واقا نيز پذيرفتندو گفت خداحافظ تو را به خدا مي سپارم و براي من نيز دعا كن و بعد از شش يا هفت روز ديگر از دنيا رفت بله دوستان اين هم داستان ما بود من كه وقتي داستان را خواندم منقلب شدم ولي چكار كنم كه با اين قلب مالامال از گناه والوده بتوانم قلبي و پاك و روشن داشته باشمانقدر در لذات اين دنيا غرق شده ام كه شايد فكر به ان دنيا در من كم رنگتر شده است ولي از همين جا براي خود دعا مي كنم كه خدايا محبت ذاتيت را به خاتم الانبيا و عشقو و شوق امام زمان را در دل من و تمام دوستدارن ان حضرت قرار بدهد
افســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونگر برای دلای پر درد گاهی من سنگ صبورم یه روزی ساکت و خاموش یه روزی شوخ وشرورم بعضی وقتا مثل دریام بعضی وقتا مثه خشکی گاهی رنگی گاهی آبی گاهی ساده رنگ مشکی یه روزی یکه و تنهام یه روزی تو جمع مردم یه روزی پیدای پیدا یه روزی میشم گم گم
كساني كه مايل به تبادل لينك هستن در قسمت نظرات اعلام كنند در ضمن اگه منم با نام عاشقانه** (¤¯`°·.افسونگر.·°´¯¤)**عارفانه لينكم كنين ممنون مي شم
صفحه اصلي آرشيو پست الكترونيك